با نور صبح از ته بن بست پر کشید
مردی که شد بزرگ ترین «مرد کوچه ها»...

با شاملو پا گرفته ام، بالیده ام، قد کشیده ام... کودکیم را پریای شاملو ساخت و نوجوانیم را در پیچ و خم استواری و فخامت زبانش سپری کردم. این بند هنوز هم برنگسسته ست... هنوز گاه شعرهای شاملو پیش از هر کلام دیگر بر زبانم می آید و هراز چندگاه سر بر شانه ی شعرش، دمی می آسایم.

 شاملو همیشه برایم «بزرگ» است.


بامداد سوم امردادی را به یاد می آورم که پدر با خبر رفتنش بیدارم کرد؛ و چقدر گریستم ... که او هرگز از مرگ نهراسیده بود و تنها هراسش مردن در سرزمینی بود که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد!


گرامی میدارم سالمرگش را... و شیفته جانیش را که منِ پاییزی را به گُل کردن نشاند... 

یادت گرامی بزرگ مرد!