دست خودم نیست....

این روز ها سایه های چسبناک دم غروب که توی اتاق میفتن و هی کش میان و می چسبن روی در و دیوار و حجم اتاق رو پر می کنند،دلم بدجوری میگیره... اتاق سنگین میشه و دل من هم...

مغزم پر میشه از بوهای آشنای کودکی...

از پشت پلک های بسته م حسشون میکنم...

بوی نم، بوی شوید تازه، بوی کولر تازه روشن شده، بوی شب بوها و کوکب ها و یاسهای مامان بزرگ، بوی قلیون شب های تابستون توی حیاط آب پاشی شده با حوض وسط و باغچه های پر از گلش، بوی دارچین رنگینک های مامان، بوی سبزه ی عید، بوی افطارهای ماه رمضون، بوی خاک کهنه ی طاقی های سنتی پشت مسجد شاه، بوی...

 

خسته م شاید...

این روزها آویزون شده م به کار و کنکور ارشد و رنگ و کتاب و فراموشی...

حتی نوشتنم نمیاد

واژه ها ناز می کنند و نازکش می خوان... و کو دلش؟

 

تا دم دمای صبح، نبض سریع عقربه ها رو توی گیجگاه شب می شمرم... نبودنت قد می کشه توی لحظه هام ... هذیون میشی برام... میای گاهی و تا میام ببینمت محو میشی...

 آروم... مثل دود سیگار توی هوا...

 

خسته م شاید....