تبليغاتX
مهرآوا - هفت پیکر- حکایت گنبد سیاه:
 
مهرآوا
 
 
پرستش به مستیست در کیش مهر...
 

بهرام پنجم، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی، فرزند یزدگرد اول است. در آن هنگام که بهرام ولیعهد پدر بود، از نزد او دور بود و در حیره میزیست. پدر او را به نعمان ( بنا بر یکی از روایات طبری و روایات نظامی) یا به منذربن نعمان ( به روایت گزیده ی طبری و روایت فردوسی) سپرده بود تا در بادیه که هوایی خوش داشت تربیت شود. اعیان ملک گویی نمیخواستند پادشاهی در خاندان یزدگرد باشد، پس یکی دیگر از شاهزادگان را به نام خسرو به پادشاهی برگزیدند. منذربن نعمان با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام برخاست.عاقبت قرار شد که تاج پادشاهی را در میان دو شیر بنهند و هر که آن را برگرفت، پادشاهی ازآن او باشد. خسرو برجان خود بترسید و پای پیش ننهاد، بهرام گرزی برگرفت و شیران را بکشت و تاج بر سرنهاد.

در شاهنامه، از خورنق، قصری که نعمان برای بهرام ساخته بود، سخنی نیست، حال آنکه نظامی با تفضیل از آن یاد کرده و تاریخ را با افسانه در می آمیزد و افسانه از آنجاست که بهرام در خورنق به حجره ای در بسته میرود و هفت تصویر در آنجا نگاشته میبیند، هر تصویر از آن دختری از یکی از شهریاران هفت اقلیم است: فورک ( دخت رای هند)، یغماناز( دخت خاقان چین)، نازپری ( دخت خوارزم شاه)، نسرین نوش ( دخت شاه سقلاب)، آزریون ( دخت شاه مغرب) همای ( دخت قیصر) و دُرسِتی ( دخت کسری). پیشگویان حکم نوشته بودند که او این هفت عروس را در کنار خواهد گرفت.

این اتفاق سبب میشود که بهرام هفت گنبد، به هفت رنگ و به نام هفت سیاره، بسازد ا در روزی که به آن سیاره انتساب دارد با یکی از دختران پادشاهان هفت اقلیم، در گنبدی نشاط کند.

رنگ سیاه با سیاره ی کیوان، رنگ صندلی با سیاره ی مشتری، رنگ سرخ با مریخ ( بهرام)، زرد ( طلایی) با آفتاب، رنگ سپید با سیاره ی زهره، رنگ فیروزه ای با عطارد و رنگ سبز با ماه مرتبط است. البته نظامی این رنگ ها را به ترتیب در روزهای هفته نقل نکرده است.

پوشیده نیست که هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت سیاره، هفت گنبد، هفت پیکر، هفت دختر هفت پادشاه، هفت کشور یا هفت اقلیم، همه تاکید نظامی بر عدد هفت را میرساند که عددی مقدس است. ( مراجعه شود به مبحث اعداد- عدد هفت)

 

هر شب هفته؛ شاهدخت، گنبد، رنگ و حکایت مخصوص به خود را دارد:

 حکایت گنبد سیاه- تصویر سازی شمیم

شنبه قصه ی نخستین توسط فورک هندی در گنبد سیاه نقل میشود:

" کنیزی که همواره سیاه میپوشیده، بابت این انتخاب رنگ مورد پرسش قرار میگیرد و حکایت میکند که در گذشته کنیز پادشاهی عادل و مهمان نواز بوده که از همه ی مهمانهایش درخواست میکرده حکایتی را نقل کنند. مدتی از پادشاه خبری نمیشود؛ چون بازمیگردد سراپا سیاهپوش است. او حکایت میکند که یکی از مهمان هایی که از او پذیرایی کرده بود، سیاهپوش بوده و خبر از شهری داده که در چین واقع است و مردمانش همه سیاهپوشند. شاه به جستجوی آن شهر بر میخیزد و آن را میابد. مردم آن شهر هیچ چیزی در مورد رنگ لباسشان به او نمیگویند. شاه، مرد قصاب ساده دلی میابد و گهرهای فراوان نثارش میکند، او میخواهد که دین خود را نسبت به شاه ادا کند و شاه قصد خود را به او میگوید. قصاب از وی میخواهد که شب بازگردد. شب او را به ویرانه ای می برد و در سبدی می نشاند. سبد بال در می آورد و او را بالا میبرد. بعد از آن بوسیله ی مرغی غول پیکر به باغی سرسبز و آباد میرود. شب هنگام، گروهی از دخترکان را میبیند که مهتر آنها، وی را به مهمانی می پذیرد. تا یک ماه، هر شب را به عیش با آنان میگذراند و شب را با یکی از کنیزان سپری میکند. درست هنگامی که دیگر طاقت از مهتر آنان را نمی آورد و در آغوشش میگیرد، خود را درون آن سبد میبیند و زان پس، پادشاه سیاه میپوشد و آن کنیز نیز به خاطر اربابش سیاه پوش میشود."

 

مطلب دیگری درباره ی گنبد سیاه در سایت دوست گرانقدرم جناب حسن نقاشی

 

 

Saturday

A slave-girl who always wore black is questioned about this choice of colour and narrates that she she’s been the slave-girl of a fair and hospitable king in the past. The king requested all his guests to tell a story. There weren’t any news of the king for a while, when he returned, he’d been wearing black from top to toe. He narrates that one of his guests had been wearing black and gives information a bout a city in china whose people all wear black; and he adds nothing more.

The king goes to search the city and finds it. The people of that city tell nothing to him about the colour of their clothes, the king finds a simple- hearted butcher and offers him many gems. The butcher wants to compensate and the king tells him about his intention. The butcher wants him to return at night and takes him to a ruined place in the night-time and makes him sit in a basket. The basket grows wings and takes him up. Then, he goes to a green and flourishing garden by a giant bird. At night, he sees a group of girls and the greater of them invites him to a party. He spends every day with them enjoying himself for a month and spends the night with one of the slave- girls ( not with the greater). Right in the moment when he can not tolerate to be away from their leader, he finds himself in that basket again. From that day, the king wears black and the slave-girl wears black too for his master’s sake.

 

 |+|      شمیم ولیان  | 
 
  بالا